عادل صالحی — ۹۱ کلمه
زن به گلدانهای لب پنجره زل زد. یادش افتاد که گلها تشنهاند. بغضش گرفت. مرد از بطری آبی که ولرم شده بود، لیوان را پر کرد و به دست زن داد. گفت: «خدا کریمه». زن…
داستانک منتخب
به تکنولوژی تن نمیداد. اصالتش را حفظ کرده بود. با ۸۰۰ سال پیشش مو نمیزد. همسایههایش همگی هوشمند بودند و کارآمد. هر روز میدید که آنها بیشتر مورد توجهاند …
خواندن داستانکعادل صالحی — ۹۱ کلمه
زن به گلدانهای لب پنجره زل زد. یادش افتاد که گلها تشنهاند. بغضش گرفت. مرد از بطری آبی که ولرم شده بود، لیوان را پر کرد و به دست زن داد. گفت: «خدا کریمه». زن…
احسان شناسا — اجتماعی — ۳۹۴ کلمه
ویترین اندیشههایم تمام شده بود. از نیمهشب یک ساعتی گذشته بود. به چشم خریدار، قدم میزدم و ویترینها را برانداز میکردم. در دکان شهرتفروشی، همه جور آدمی بود؛…
عادل صالحی — ۱۹۹ کلمه
تلفن میکنی و میگویی که امشب مزاجت برگشته و باشد برای شبی دیگر. قالیها و مخدهها را میشویی و لباسهایت را درنیاورده به حمام میروی. از پاکسازی که فارغ شدی،…
عادل صالحی — ۵۸ کلمه
صحنهی اول اوج درهمتنیدگی: پوست سفید معشوق به پوست نخودی عاشق مماس شدهبود. هر لحظه از هم کام میگرفتند و آب و گِلشان در هم میآمیخت. صحنهی دوم عمق تنهایی: …
زهرا کردوالی — ۵۴ کلمه
مردی که برای قضای حاجت بغل جاده نگه داشته بود، با هجوم مورچهها گریخت. هنگام تکاندن شلوارش وسط جاده، مردم گمان کردند در حال علامت دادن است و توقف کردند. لحظاتی…
زهرا کردوالی — ۷۲ کلمه
موقع امتحان کردن، نامادریاش کفش را شکست. دنبال آن لنگه گشت. یادش افتاد در راه گمش کرده. گریان خودش را رساند به شیشهگر. گفت کفشی شیشهیی میخواهم. شیشهگر پای…
آموزش داستانک
مقاله «داستانک چیست؟»بیایید با داستانکی از الکس کیگان بیآغازیم: «فرانک توماس به شانس معتقد بود. فرانک خیلی زیاد سیگار میکشید ولی میدانست محال است از حملهی قلبی یا سرطان ریه بمیرد. فرانک ه…
زن به گلدانهای لب پنجره زل زد. یادش افتاد که گلها تشنهاند. بغضش گرفت. مرد از بطری آبی که ولرم شده بود، لیوان را پر کرد و به دست زن داد. گفت: «خدا کریمه». زن…
ویترین اندیشههایم تمام شده بود. از نیمهشب یک ساعتی گذشته بود. به چشم خریدار، قدم میزدم و ویترینها را برانداز میکردم. در دکان شهرتفروشی، همه جور آدمی بود؛…
تلفن میکنی و میگویی که امشب مزاجت برگشته و باشد برای شبی دیگر. قالیها و مخدهها را میشویی و لباسهایت را درنیاورده به حمام میروی. از پاکسازی که فارغ شدی،…